شيخ حسين انصاريان

491

اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)

به همان خانه رفتند ديدند گوسفند آنجا است ، صاحب خانه را به اتهام دزدى دستگير كردند ، لباسهايش را پاره كرده كتك زدند ، وى قسم مىخورد كه گوسفند را ندزديده است . او را خدمت امام آوردند ، حضرت فرمود : چرا به او ستم كرده‌ايد ؟ گوسفند ، خودش به خانهء او داخل شده و او اطلاعى نداشته است . آنگاه امام از او دلجويى نمود و مبلغى در مقابل لباسها و كتكى كه خورده بود به او بخشيد « 1 » . وقار و متانت امام جواد عليه السلام گويند پس از شهادت امام رضا عليه السلام چون مردم نام مأمون را بر زبان مىآوردند ، او را سرزنش و ملامت مىكردند ، خواست كه خود را از آن جرم و گناه تبرئه كند ، به اين جهت از سفر خراسان به بغداد آمد ، نامه‌اى براى امام محمّد تقى عليه السلام نوشت و با اكرام و اعزاز او را خواست . امام به بغداد آمد . مأمون پيش از آنكه وى را ببيند ، به شكار رفت . در بين راه به گروهى از كودكان رسيد كه در ميان راه ايستاده بودند ، امام جواد عليه السلام هم در آنجا ايستاده بود ، چون كودكان كبكبهء مأمون را ديدند ، پراكنده شدند ، امام از جايگاه خود حركت نكرد ! با نهايت آرامش و وقار در جاى خود ايستاد تا آنكه مأمون به نزديك او رسيد ، از ديدار كودك در شگفت گشت ، عنان اسب بركشيد ، پرسيد : چرا مانند كودكان ديگر از سر راه دور نشديد و از جاى خود حركتى نكرديد ؟ در پاسخ فرمود : اى خليفه ! راه تنگ نبود كه بر تو گشاد گردانم ! و جرم

--> ( 1 ) - بحار الأنوار : 50 / 47 باب 26 ، حديث 22 .